تبليغاتX
به نام آنکه مهرت را بر دلم انداخت

 
 

                               http://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.com



جمعه هجدهم فروردین 1391 |

 
 
دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد نه التـــمـاس هـــایم را و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را… به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی درخـتـی از غــــرور کـاشـتم…

دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 |

خدایا!

 
 


دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 |
سلام

چند روز پیش که آدرس وب رو ازم خواست مطمئن شدم که نمیاد پست هامو بخونه!

پس حالا دیگه با خیال راحت حرف دلمو مینویسم

خیلی ها منو میشناسن بقیه هم میتونن برن پروفایلمو بخونن

منظورم از اونی که گفتم نمیاد پست هامو بخونه یه پسر باحال و مهربون که خیلی هم بی احساس!

در کل بگم که قبلا دوسش داشتم (همون عشق اول) اما بعد از یه ماجراهایی که خیلی طولانی و حوصلتون سرمیره (حالا بماند)

باهم دعوامون شد و یه چند وقتیم خبری نبود اما اینو بگم که توی اون مدت من دوران خیلی سختی رو گذروندم...

الانم یه ۲-۳ هفته ای که دوباره اس بازی شروع شده اما اینو بگم که دیگه هیچی مثل قبل نیست و نخواهد شد....(به قول معروف دو بار از یه جا نیش نمیخورن!)

اما اگه راستشو بخواید من از صمیم قلب دوسش داشتم و انکه هموزم دوسش دارم یا نه..... دیگه بماند!



سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 |

قطاری که به مقصد خدا می رفت؟ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ? کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ? کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون راه خداست .

قطاری که به مقصد خدا می رفت ؟ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .

مسافرانی که پیاده شدند ؟ بهشتی شدند . اما اندکی؟ باز هم ماندند ؟ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ؟ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ؟ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ؟دیگر نه قطاری بود و نه مسافری.



سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 |
خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه‏ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند.

زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته‏ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آن را یکی یکی ورق می‌زد، افراد خانواده هم دورش جمع می‌شدند، بالاخره زن آینه‌ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن، در خانه‏شان هرگز آینه‏ای نداشتند. از آنجایی ‌که حالا پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد، وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند، مردی سوار بر اسب از راه رسید. او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند.

زن اولین کسی بود که بسته راباز کرد و خود را در آینه دید و جیغ زد و رو به همسرش گفت: تو همیشه می‌گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم؟! مرد آینه را در دست گرفت و در آن نگاه کرد، لبخندی زد و گفت: تو همیشه می‌گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچک‏شان بود که گفت: مامان، مامان، چشمهای من شبیه توست. در این بین پسر کوچک‏شان که بسیار پر انرژی بود از راه رسید و آینه را قاپید. او در چهار سالگی از روی اسب افتاده بود و صورتش زخم بدی برداشته بود، او فریاد زد: من زشتم! من زشتم!

و در حالی که بشدت گریه می‌کرد به پدرش گفت : پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم؟

پدر گفت: بله پسرم، همیشه .

پسر ادامه داد: با این حال تو مرا دوست داری؟

پدر گفت: البته پسرم. خیلی دوستت دارم!

پسر پرسید: چرا؟ برای چه من را دوست داری؟

و پدر با لبخندی اینگونه پاسخ داد كه: چون مال من هستی!

.

.

.


و من هر روز صبح وقتی صادقانه به درونم نگاه می‌کنم و می‌بینم که باطنم زشت است،

از خدا می‏پرسم: آیا دوستم داری؟

و او همیشه مهربانانه جواب می‌دهد: بله. خیلی دوستت دارم.

و وقتی از او می‌پرسم چرا دوستم داری؟

او می‌گوید: چون مال من هستی.



سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 |

یادگرفتم که عشق باتمام عظمتش 2_3 ماه بیشتر زنده نیست
یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچگاه بهم نمیرسند
یادگرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست
و یادگرفتم هرچه عاشقتری تنهاتری...

 

عشق یعنی؟؟؟؟؟
عشق یعنی لحظه های التهاب ,عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی همچو من شیدا شدن, عشق یعنی قطره و دریا شدن
 عشق یعنی دیده بر در دوختن, عشق یعنی در فراقش سوختن!

 

خدایا! داغشو نبینم ولی اگر خوردم کرده خوردش کن ولی نه به اندازه من
اگر دلمو شکونده فقط دلشو به درد بیار
اگر حقیر شدم از بزرگیش کم کن
اگر بهم دروغ گفته تو زندگیش رنگ صداقت نبینه
اگر بامن بازی کرده میسپارمش دست خودت...

 

سکوت و صبوری ام را به حساب ضعف و بی کسی ام نگذار
دلم به چیزهایی پای بند است که تو یادت نمیاید...

 


گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت که تورو فقط و فقط واسه خودت بخواد... که وقتی تو اوج تنهایی هستی با چشمانش بهت بگه  
هستم تا ته تهش!



یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 |

کبوتروآسمان

بگذار سر به سینه من, تاکه بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش ازین نپسندی بکار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر بسینه من, تا بگویمت:
اندوه چیست,    عشق کدامست.
غم کجاست
بگذار تا بگویمت:
این مرغ خسته جان
عمری است  در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت بکام,
خواهم که جاودانه بنالم بدامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت_
تو, آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم!
با اشک شرم خویش بریزم بپای تو
بگذار تا ببوسمت, ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام, بیشتر بخند!
خورشید آرزوی منی, گرمتر بتاب!



یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 |
                             

   عشق با ما کردی اما زندگی با دیگری
تا به حالا نوبت ما بود و حالا دیگری
گفته بودی که مرا وقت سفر باید شناخت
عاقبت بار سفر بستی ولی با دیگری
هر نگاهت صد غزل در دفترم آواره کرد
با که حالا سر بگیرند این غزل ها؟دیگری؟
رسم دنیا بر همین بوده که عمری باغبان
پای گل می بارد و می چیند آن را دیگری
من که نفرینت نکردم.روزی اما میدهد
پاسخ کار تو را حالا خدا یا دیگری



پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 |
من خسته ترین واژه ملموس غروبم ,کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید


هرچه گشتم در این شهر نبود اهل دلی که بداند غم دلتنگی وتنهایی ما ...!


به دریا شکوه بردم از شب دشت، وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت، به هر موجی که می گفتم غم خویش؛ سری میزد به سنگ و باز می گشت .!


تا توانی رفع غم از خاطری غمناک کن در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن
اونیکه یار تو بود اگه غمخوار تو بود قلبشو پس نمی داد دل به هر کس نمی داد


برای هزارمین بار پرسید: تاحالا شده من دلت رو بشکنم ؟ منم برای هزارمین بار به دروغ گوفتم: نه. هیچ وقت.............. تا مبدا دلش بشکنه
نمیدانم آسمان چگونه است و زمین چه سان که در هر

چه مینگرم تو را میبینم، نمیدانم به چه می اندیشم که روز هست خود را از یاد برده ام ، تنها چیزی که میدانم این است که هر چه دورتر میروی یادت نزدیک تر میآید و هر چه کمتر تو را میبینم نقشت بیشتر در دلم مینشیند!


می د ونی فرق اموزگار با روزگار چیه؟ اموزگار اول درس می ده بعد امتحان می گیره .ولی روزگار اول امتحان می گیره بعد درس می ده


رفتم به کنار رود - سر تا پا مست – رودم ، به هزار قصه ، می برد ز دست چون قصه ی درد خویش با او گفتم لرزید و رمید و رفت و نالید و شکست !


بي‌اراده متولد مي‌شويم بي‌اختيارزندگي مي‌كنيم بدون اينكه بخواهيم مي‌ميريم داريم زندگي مي كنيم و نمي‌تونيم در تولد و مرگ دخالتي داشته باشيم، اما بياييد آنطور كه دوست داريم ديگران را دوست داشته باشيم و کاري بکنيم تا وقتي كه براي هميشه مي‌رويم خاطرمان در يادها و خاطره ها ماندگار شود


معلم اضيظم عذ اينكه به من خاندن و نوشطن عاموخطي حذار بار اضط ممنونم


نانوا هم جوش شیرین می زند بیچاره فرهاد!!!!!


تکيه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم ما که به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم من نه قلندرشبم نه قهرمان قصه ها نه برده اي حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها من عاشقم همين و بس غصه نداره بي کسيم قشنگيه قسمت ما ست که ما به هم نمي رسيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آنقولانزاي مرغي به ايران هم رسيد .... پسراي مجرد مراقب باشند حالا حالا ها نرند قاطي مرغ ها


محبت از درخت آموز که حتی سایه از هیزم شکن هم بر نمی دارد


یک مرد بزرگ با شیوه رفتارش با مردان کوچک عظمت خود را نشان می دهد


سکوت دوستی است که هرگز خیانت نمی کند

دنیا سه رکن دارد:
1_اصلا عاشق نشو.2_اگه عاشق شدی واسه معشوقت بمیر3_اگه مردی خاک برسر بی جنبت


من خیلی دوستت دارم اگه می خوای بهت محبت کنم نقطه ها رو دنبال کن..................
................................................
.................................................
........................................................
..حالا دیدی کمبود محبت داری


اونی که صورتم رو نوازش میکنه تویی...
اونی که شبها لپم رو قرمز میکنه تویی...
اونی که صداش تا صبح تو گوشمه تویی...
پشه آخر یه روز می کشمت!!!


یکی تو راست میگی، یکی پینوکیو یکی تو مهربونی، یکی خرس مهربون
یکی تو قشنگ راه میری، یکی تنسی تاکسیدو یکی موهای تو قشنگه، یکی موهای آنشرلی
یکی خونه شما قشنگه، یکی خونه مادر بزرگه یکی تو سفیدی، یکی سفید برفی
یکی گوشهای تو قشنگه، یکی گوشهای زی زی گولو یکی نو خوشگلی، یکی پلنگ صورتی
یکی تو زبلی، یکی ملوان زبل یکی ما دوتا با هم خوبیم، یکی تام و جری

فرق من و تو:
گفتی عاشقمی، گفتم دوستت دارم.
گفتی اگه یه روز نبینمت میمیرم، گفتم من فقط ناراحت میشم.
گفتی من بجز تو به کسی فکر نمی کنم، گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم.
گفتی تا ابد تو قلب منی، گفتم فعلا تو قلبم جا داری.
گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم، گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه، من فقط دلم میخواد طرف رو خفه کنم.
گفتی ... ، گفتم... .
حالا فکر کردی فرق ما این هاست؟ نه!
فرق ما اینه که: تو دروغ گفتی، من راستشو.

ادامه در ادامه مطلب




ادامه مطلب
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 |

 
 
روزی که

دلت

با دلش ردیف شد

دلم

قافیه ی عشقت را باخت...


موفق باشی


پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 |
                                 

گل من ، با آمدنت گلستان شد آن کویر تشنه ی قلب من
تو همان شعری ، شعری که با شنیدنش آرام میگیرد دل من

 

حالا من هستم و نگاهی خسته ، به چه کسی بگویم دردهای این دل شکسته
من که مانده ام در پشت درهای بسته ، تو کجایی ، دلت با دلی دیگر در کنار ساحل
عشق نشسته

 

تو آنقدر مهربانی که مهربانتر از تو ندیده ام
طعم شیرین عشق را تنها با تو چشیده ام
از آن لحظه که تو آمدی
تنها این را از قلبم شنیده ام

دوستت دارم

 

تو که میدانی تمام وجودم هستی ،
این شعر را برای تو نوشتم تا بخوانی و بدانی همه ی زندگی ام هستی
نه قافیه دارد ، نه ردیف ، نه آهنگ دارد نه طنین
اینها همه حرف دلم بود ، همین!



پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 |
چشمهایم را بسته ام ، تا تو را ببینم

ببینم که در کنارمی ، سرم بر روی شانه هایت است و تو فقط مال منی

حس کنم گرمای وجودت را ، فراموش کنم همه غم های دنیا را ...

چشمهایم را بسته ام ، تا تو را در آغوش بگیرم ، تا همانجا در کنارت ، برایت بمیرم...

شاید تنها در خیالم با تو باشم و همیشه عاشق این خیالات باشم...

خیالی که لحظه به لحظه با من است ،

همیشه و همه جا در کنار من است ،

حسرت شده برایم این خیالات عاشقانه ،

از خیال تو حتی یک لحظه هم خواب به چشمانم نیامده....

همیشه فکرم پیش تو است ،

تو که میدانی دلم بدجور گرفتار تو است ،

پس کجایی که آرامم کنی؟

خواهشی از قلب بی وفای تو دارم، هوای قلب تنهای مرا هم داشته باش....

بس که به خیال تو چشمهایم را بستم و به رویاها رفتم،

دنیا را فراموش کرده ام ،دنیای من تو شده ای و رویاهایت ،

حسرت شده برای یک بار هم، شنیدن صدای نفسهایت....

دلم در این هوای آلوده دلتنگی ،

پر از غبار شده ، مدتی گذشته و هنوز این گرد و غبارها پاک نشده ،

هر کسی می آید پیش خود میگوید شاید این دل حراج شده،

اما کسی نمیداند که دلم یک عاشق سر به هوا شده...

دلی که عاشق است و عشقش در کنارش نیست ،

دلی که لحظه به لحظه به خیال آمدن عشقش دیگر محکوم به انتظار نیست ....

چشمهایم را بسته ام ، تو نیامدی و من عاشقی دلشکسته ام...



پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 |
قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم

فرصت نشد بمونم و از تو نگهداری کنم

گفتم اگر ببینمت دل کندنم سخته برات

اگه یه وقت بگی نرو , رفتن پراز درد برام

گفتم صداتو نشنوم , ندیده از پیشت برم

پشت سرم زاری نکن چیکار کنم مسافرم!

 



پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 |
ای کاش عشق قدرتشو به منم نشون میداد اما حیف.....!مثل اینکه لایق نیستم که حتی یک لحظه ام عشقم آرومم کنه......

ای کاش بازم عشق رو تجربه میکردم..!



سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 |

محبت

 
 
نمیدانم محبت را بر چه کاغذی بنویسم که.....هرگز پاره نشود

بر چه گلی بنویسم که.....هرگز پرپر نشود

بر چه دیواری بنویسم که.....هرگز پاک نشود

بر چه آبی بنویسم که.....هرگز گل آلود نشود

و سر انجام .......

                     بر جه قلبی بنویسم که....هرگز سنگ نشود



چهارشنبه دهم اسفند 1390 |

 
 
تو را گم کرده ام امروز...و حالا لحظه های من...گرفتار سکوتی سرد و سنگینند...

و چشمانم...که تا دیروز به عشقت می درخشیدند...نمی دانی چه غمگینند...

چراغ روشن شب بود برایم چشم های تو...نمیدانم چه خواهد شد...

پر از دلشوره ام...بی تاب و دلگیرم...کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه می میرم...



چهارشنبه دهم اسفند 1390 |
یه روز عشق و دیوونگی و محبت و فضولی داشتن قایم موشک بازی می کردند...

تا نوبت به دیوونگی رسید همه رو پیدا کرد اما هر چی گشت اثری از عشق نبود...

فضولی متوجه شد که عشق پشت یک بوته گل سرخ قایم شده و دیوونگی رو خبر کرد...

دیوونگی یک خار برداشت و در بوته ی گل سرخ کرد...

صدای فریاد عشق بلند شد...وقتی همه به سراغش رفتند دیدند چشمانش کور شده است...

دیوونگی که خودش را مقصر می دونست تصمیم گرفت همیشه عشق رو همراهی کنه...

از اون روز به بعد...

وقتی عشق سراغ کسی میره چون کوره بدی های معشوقش رو نمی بینه و دیوونگی همیشه در کنارشه.

امیدوارم خوشتون آمده باشه




چهارشنبه دهم اسفند 1390 |
جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد. مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد. چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"
                                          - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
 گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره! بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه. همیشه به خاطر داشته باشید:
                                               *خدا پشت پنجره ایستاده*




چهارشنبه دهم اسفند 1390 |

سلام

 
 
سلام دوستای گلم

از همتون ممنون بابت نظرهاتون و لطفتون

ولی از همتون خواهش میکنم که از گزاشتن نظرهای خصوصی و بخصوص شماره خودداری کنید.

ممنون فعلا بای



جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 |
چقدر خوشبخته اونی که تورو داره

تو دوسش داری و دستاشو میگیری

میتونی تکیه گاهش باشی هر لحظه

با رویاهات داری دنیاشو میگیری

چقدر خوشبخته و اینو نمیدونه

که با تو زندگی کردن چقدر خوبه

تو اونجا شادی آرومی پر از عشقی

من اینجا تو دلم تردید و آشوبه

همه دنیای من مال تو بودن بود

حالا دیگه تورو داشتن یه رویائه

باید باور کنم سهم من این بوده

دلم بی تو چقدر خاموش و تنهائه

تو اونقدر خوبی که هر کی تورو داره

کنار تو براش دنیا بهشت میشه

همیشه توی این عشقای نافرجام

مقصر دست سرد سرنوشت میشه

تورو هرگز نداشتم اما میدونم

اونی که پیشته خوشبخت ترین میشه

براش با درد و غصه موندنم کم کم

با لبخند تو دیگه سخت ترین میشه

چقدر خوشبخته اونی که تورو داره

چقدر تلخه من اینجا بی تو آواره م

تو خوشبخت باش و من اینجا بدون تو

میشینم تا ابد روزامو میشمارم


جمعه بیست و یکم بهمن 1390 |

تو آنقدر ساده و راحت آمدی که من شیفته صداقت و سادگی‌ات شدم،

نمی‌خواهم به این زودی ها از دستت بدهم،

مرا تنها نگذار! کاش می شد قایق خسته جسمم در ساحل وجودت آرام گیرد..

و من می توانستم کوله بار سنگین دردهایم را در بیراهه‌های بیقراری،

آنجا که دست هیچ آدمی زادی به آن نرسدرها کنم..

و مجبور نبودیم در میانه راه، دیوار سرد جدایی را پیش رو ببینیم.

کاش تا آخر راه دل به جاده می سپردیم

مثل سایه، مثل رویا...

آیا طاقت می‌آورم این همه خاطره را رها کنم

و آیا تو می توانی با بی‌احساس ترین احساسها رها شوی!؟

و آیا از این مرداب و پهن دشت وسیع به سلامت خواهیم گذشت؟؟؟



جمعه بیست و یکم بهمن 1390 |

تنهایی

 
 

تنهایی هامو بعد از این با قلب کی قسمت کنم

واسه فراموش کردنت باید به چی عادت کنم

تو داری از من میگذری٬ من باید از تو بگذرم

چیزی نمی تونم بگم٬ باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم٬ تنهای تنها سر کنم

یک عمر باید بگذره تا امشبو باور کنم



جمعه بیست و یکم بهمن 1390 |
سلام عزیزای دلم

میخوام باهاتون درد و دل کنم:

دیگه خسته شدم...... دیگه طاقت ندارم....از همه چیز و همه کس خستم حوصله ی هیچ کس رو ندارم دیگه آخه مگه یه آدم چقدر میتونه بدبخت و بدشانس باشه........!

کاش حداقل کسی بود تا بتونم دردمو بهش بگم....دلداریم بده........ تا شاید یه کم آروم بشم...اما حیف....!

کم کم دارم به این نتیجه میرسم که کلا بمیرم بهتره........



پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 |

 
 
سلام

طبق معمول این روزام بازم غمگینم

شرمنده که شماهارم ناراحت میکنم اما دست خودم نیست

راستی نظرتون راجع به عشق و دوست داشتن چیه؟ 



شنبه یکم بهمن 1390 |

 

اسلایدر